نمیخواهم به هفته ای که گذشت برگردم.. به آن روز . علی رفت!!!! آن جاده را دیگر نمیخواهم ببینم. میخواهم فراموش کنم . علی را با تمام خاطراتش!!! میدانم مادرش هر روز صبح علی را میبیند و بیدارش میکند برای رفتن دانشگاه و علی ناز میکند تا بیدار شود و دوباره مادرش به زور لقمه ای را که درست کرده در دهانش میگذارد و علی کفش هایش را میبندد و هنوز کامل نبسته که مادر میگوید مراقب خودت باش...............................و علی میرود..........علی می رود.......علی می رود...............علی می رود.
علی رفت.............................................................................................
نمیدانم آخرین لحظه مادر به او چه گفت؟؟؟؟؟نمیدانم علی گفت خداحافظ یا نه؟؟؟؟ نمیدانم خواهرش را دید یا نه؟؟؟؟؟؟؟نمیدانم...........هر چه میگذرد بیشتر فکر میکنم ....انگار نمیخواهم باور کنم.........هنوز آن روز را یادم هست که در باغ با مرضیه قدم میزدند و تا من را دیدند از خجالت سرخ شدند...علی گفت ببخشید و رفت.......و مرضیه اشک ریخت.........آن حرفهای عاشقانه ای را که میگفت و می گفت منتظر من نباش .....من نمی مانم..................انگار میدانست رفتنی ست!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
انگار میدانست!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!۱
و همین جمعه که دوباره مرضیه را دید......ای کاش میرفتم.........................
نمیخواهم سر مزاری که نام تو را نوشته اند نگاه بیندازم..........نمیخواهم باور کنم.....................
نمیخواهم. نمیدانم مرضیه باز هم دریا میرود یا نه.....آن روز که اصلا نمی توانست حرفی بزند ....بغض بود و بغض........بیچاره مادرش هنوز سیاه رفتن محمد تنش بود که علی رفت ............................... چه قصه تلخی داشت سرنوشت مادر علی................................................
باز اشک میریزم . اصلا لحظه ای از یادم نمیرود ......یاد علی.......اصلا اصلا...................................
...........................................................................................................................................
پی نوشت ۱: این روزها که باران میبارد غروبهای تلخی ست ......غروب هر روز این پاییز دلم اندازه تمام پاییزهای عمرم میگیرد........و به این فکر میکنم که حتی تو هم دروغ گفته ای .........دروغ تو را باورم نیست ....تو هم شدی مثل تمام مردمکهای این شهر که راحت فریب میدهند و میروند.......................... سکوت می کنند و خودشان را به نشنیدن میزنند ........ نمیدانم مادرم چه گفت که دیگر جوابی ندادی . نمیدانم ....................................ولی باور نمیکنم که دلت دروغ بگوید............................................ باورم نیست که رفته ای .......................................باورم نیست که رفته ای...................هیچ وقت!!!

